خانه اي روي آب

الهی و ربی من لی غیرک ...

هیچ کس هست از برادران من که چندانی سَمع عاریت دهد ، که طَرفی از اندوهِ خویش با او بگویم ، مگر بعضی از این اندوهانِ من تحمل کند به شرکتی و برادری !؟

شهاب الدین سهرودی ( شیخ اشراق )

   + سید حبیب ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

دارالمجانین . . . .

یک جا مصاحبه کننده از شاملو می پرسه چی شد که شعر رو انتخاب کردی؟ شاملو در پاسخ جمله ای گفت که انتهاش مثل پتک تو سرم صدا داد. جمله این بود: من توی خانواده ای به دنیا اومدم که به شدت تنهایی کشیدم به دلیل اینکه هیچ هم سخنی نداشتم، حتی در عالم بچه گی در عوالم نمی دونم پنج و شیش و هفت و ده سالگی من هیچ هم سخنی نداشتم، هیچ هم ذائقه ای نداشتم و در نتیجه سوال می گردم بی جواب می موند، حرف می زدم بدون شنونده می موند. خب ما باید با خودمون حرف بزنیم وقتی هیچ هم زبانی گیر نمی یاریم، هیچ هم سخنی، همدلی، همراهی، هم ذائقه ای گیر نمی یاریم ناچار می شیم با خودمون حرف بزنیم، یعنی اولین قدمها رو به طرف جنون بر می داریم.
مصاحبه کننده میگه: ولی جنون مقدسیه !
شاملو میگه: خب ممکنه مقدس باشه و ممکن هم هست کاملا منحرف کننده باشه و سر از دارالمجانین درآوردنده!

...

نوشتن برای من حاصل همون گام زدن به سمت جنونه، جنونی که هنوز نمی دونم مقدسه یا سر از دارالمجانین در آورنده. شاید هم مقدس و سر از دارالمجانین در آورنده!

   + سید حبیب ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳
    پيام هاي ديگران ()

می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت، هیهات ...

مرا به دلمردگی ام روایت نکنی یک باره غمگین که می شوم دست به دامان غم که می شوم تو می دانی تا چه اندازه بی حالم از دست، از دامان ... از بلندی های روزگار می ترسم. من اوج فروپاشی سطحی یک رؤیایم. وهم‌م به قاموس خستگی، نیستم در اندازه های بودن ِ تو، عزیز دلم!
من روایت می کنم خودم را، همین جا، برای فردایم. که نمی بینم خودم را. که فردا، دیگری ای هستم که از آن دیروزم خبر ندارم مطلقا و دارم از فردایم دیروزی را مکاشفه می کنم که هیهات هیهات اگر آدمی بتواند بفهمد از فردا به دیروز رفتن ِ یک نفس را در نفس ... مرا می دانی عزیز دلم؟ مرا می دانی؟ می بینی؟ می دانی یک دل که هزار تو می شود چند تا دالان باید دوید تا بهش رسید؟
من را از خودم روایت کن که فردا نیستم، و نقشی هستم به دیوار زمان، مرغی هستم که مهمان پاییزی زاینده رودم. و وقتی رفتم، و وقتی زاینده رودتان خشکید می آیید/آیم لب ترک هایش و گمان می کنم که ... که نکند یک وهم بود به سطح خسته ی این رودخانه؟ نکند یک پریشانی بود خیال ِ این مرغ ها به سطح ِ سرد ِ پاییزی ِ آب ِ این شیار مقدس؟ که نکند قالب شده ام به هشیاری این روایت؟ آخر من که مست بودم که، زمین مست بود که، آسمان مست بود که، و سه تایی آن قدر شراب خورده بودیم که گمان نمی کنم گمان نمی کنم تا فردای قیامت هم هشیار بشویم، به زلالی ِ این خیال ِ زنده ی ِ زاینده رود قسم!

   + سید حبیب ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۸
    پيام هاي ديگران ()

یا راد ما قدفات . . .

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا...

اما همیشه می‏خواستم که شمع باشم و بسوزم و نور بدهم... مصطفی چمران

و بالاخره فهمید که خدا درباره او به ملائکه چه گفت...

و تتلقاهم الملائکه... (انبیاء ۱۰۳)

   + سید حبیب ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

 

از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را.


فروغ

خاتون! شاید راست می گفتم که عشق، بال پرواز است برای آدمیزاد. شاید راست می گفتی که بعضی بال ها برای پرواز نیستند، برای پرپر زدن اند روی خاک. خاتون! من رقصیدن را آموخته ام، گریستن را به من بیاموز. اشک های آدم های اینجا، اشک نیست، شور نیست. درد نمی کشند، اگر که می کشند گوشه ای مچاله می شوند شاید تا زمان را متوقف کنند، زندگی را بمیرانند. خاتون! درد کشیدن را به من بیاموز. به من اندوه کشیدنی بیاموز که شور بیافریند، حرکت بیاورد. آدم های اینجا، درست غصه خوردن را از یاد برده اند.
عشقی که به خودآگاهی آمیخته نیست، شاید هوس نباشد اما اصیل نیست. نگاه ساده ای به اشتیاق، خاتون، به دریا دریا اشک احتیاج می ارزد... ... ...
خاتون! دست های مردانه من، هنوز در آغوش کشیدن را به یاد دارند، اما به دست های پرچین شماست که می توان اعتماد کرد. وقتی که زندگی نامی همه چیزش را از تو گرفته باشد، چیزهایی بدست می آوری که هیچ کس به جز خودت، نمی تواند آنها را از تو بگیرد، حتی مرگ، و بهشت فروشان می دانند که این، معاد من است.
من زندگی را توی چشم های شما دیده ام. من مدیحه سرا نیستم. من روضه خوان نیستم. فقط خواسته ام از چشم های شما بنویسم که نقلش، نقل هزارتوهای افسانه های دور است و تجسمش، سوال های هر روزه آدم هایی که ابلهانه می خواهند خوشبختی را برای من تعریف کنند. من، رقص تصویرم را توی چشم های شما دوست داشته ام، آنچنانی که رقص آتشی انگار، که تا خاکسترش را بر قداست خاک بیفشانید و دودش را به هوهوی باد بسپارید و نورش را به حق حق شیوخ. خاتون! تلمیح ما به تعشق، اگر که نیشخند بر لبان آدمیان می آورد چه باک، شاید که نگاهی به این گناه، ریشه های دلمردگی شان را بمیراند و دیگرگونه زیستنی خود-ساخت را بیازمایند. آنوقت، شاید، برای آنکه هنوز می توانند سایه مهر را با تیر فکر بزنند، خیال نکنند که بسیار باهوشند.

راستی! دیده اید که انتهای چشم های جبرائیل، هنوز آن سوال ازلی هست :
أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ ؟


خاتون!
شراب بیاورید.
گیسوفشان میانه میدان برقصید، مست.
من، دردی کش پیمانه آخر می شوم.


صدا می گوید : إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ
جبرائیل، هنوز متعجب است.

 

   + سید حبیب ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()